تبليغاتX
عکس - نوشته ها

عکس - نوشته ها

عکس - نوشته های گذر تند لحظه های با هم بودن

pour Yalda
j`eris pour toi.. et tu n`aurais meme jamais le lire
sachant que je ne peux pas pleurer tout.. je les`ecris a toi..
j`ecris dans la langue de mon coeur.. et je crois.. tu les comprends tout.. si un jour

برای تو می نویسم.. تنها..
برای تویی که می دانم حتی اگر بخواهی هم نمی توانی اینها را بخوانی..
برای تو که این روزها حتی توان سخن گفتنم نبوده برایت..
اما می خواهم بگویمت.. می دانم که دورم.. حتی دور تر از همیشه و نمی دانم بودنم را چگونه می توانم برایت فریاد کنم.. می دانم فرقی هم نمی کند..
می دانم سخت است.. سخت که نه.. حتی بیشتر از این..
زمان می ایستد و ما ناباورانه تماشا می کنیم و درمانده از هر حرف و اعتراض .. که آخر چرا..
 

اما می خواهم بگویمت.. سختی اش را نه فقط خودم.. که بند بند بدنم تجربه  کرده اند..
و همین است که امروز تو را در آستانه 18 سالگی می بینم و می هراسم از تغییری اینچنین..

تویی که بزرگ شدنت را.. حتی اگر سال به سال .. همه را به یاد دارم.. و هر سال ناباورانه بزرگتر شدنت را دیده ام..
با لهجه ای زیبا و دل نشین، فارسی صحبت کردنهایت را..
                                                                  پروانه شدنهایت را.. یلدا جان.. تک تک لحظه هایش را..
                                                                                                                                  همه را یادم هست..
چگونه بگویم.. 
کاش حداقل توان تسلایم بود.. تسلا چیز خوبی است..
می دانی در دامن سیاه و بی انتهای شب.. دیدن ستاره ها ساده نیست.. اما مهم این است که آنجایند.. 
.. تنها باید ببینی شان.. و من دیدمشان.. در سالهای دور.. زیبا بودند و ماندگار.. حتی در دل سیاه و بی انتهای غمگین شب..
دوستی می گفت
فاصله یک عدد است.. تنها
اما نه.. دست و پایت را می بندد همین عدد.. خفه ات می کند از هر حرف و سخنی..
                                                                                     بودن ات را.. نمی گذارد که باشی..
                                                                                                                                           همین عدد!

نه.. دوری چیز بدی است..
می خواهم بدانی.. معنای شریک بودن را.. حتی از دوردستها..
برای تو می نویسم که بدانی دور بودن سخت است.. و من امروز دورم.. حتی دورتر از شهر خودم..
کاش دوستت دارم.. به کاری می آمد این روزها..

کردستان (سنندج، مریوان، پاوه، کامیاران)
عکسها: گلریز فرمانی

+ نوشته شده در  بیست و دوم اردیبهشت 1391 14:8  توسط golriz  | 

خواف..

اولین بار که اسمش را شنیدم،گویی نامی آشنا بود در گوشه ای از کشورم که می پنداشتم خوب می شناسمش.. و در پی نامش دعوتی دوستانه بود به دیاری با میراثهای ماندگار و دلهای ساده و مهربان همنشین کویر.

 در فصل جوانه های تازه سرک کشیده و با طراوت تک درختان کویری، در آغاز بهار بود که بدون لحظه ای تردید همراه شدم با گروهی تقریبا ناآشنا در سفری به شرقی ترین مرزهای کشورم.

"می دانی کجاست؟ " و تردید در پاسخ این پرسش که : نه!؟ "نزدیک است یا دور؟" ، کوهستانی است یا کویری؟" از نامش پیدا بود جنگلی نیست.. اما کجاست؟

و روزهای بعد از یافتن پاسخ همه سوالهایم، در مواجهه با تکرار همین سوال ها بود که فهمیدم باید از این سفر با کوله بار سنگینی عکس- نوشته بازگشت تا مستند بازگوییم به راستی خواف کجاست و مردمانش چگونه اند.

خواف، زرقان، نشتفان، زوزن، خرگرد و سنگان... در آغاز نامهایی غریب بودند برای ما پایتخت نشینانی که حافظه مان پر است از نام شهرها و دیدنی های غربی.  و دیدنشان، لمس و باور ماندگاریشان در گرمای بی رحم کویر، با وجود بی توجهی های بی پایان دولتمردان و محرومیتی که در هر گوشه اش پیدا بود، در قرن تکنولوژی و اتم، سخت بود و باورنکردنی؛ گویی این شهرها و روستاهایی که روزگاری با مدارس باشکوه و قرارگرفتن در مسیر جاده ابریشم از اهمیت بالای تجاری و علمی برخوردار بودند، بر اثر جبر زمان و بی وفایی ها چه زود تنها در کتابهای تاریخ و جغرافیا برای آیندگان به جا خواهند ماند. 

اما در سفر،  لحظه ای به این دلهای کویری دل سپردن و با آنها هم کلام و هم سفره شدن، همقدم شدن با آنها در کوچه باغهای به جا مانده از دوران سنت، شاید کمی دلگرممان کرد.  دلگرم به اینکه با اینهمه بی رحمی روزگار و قدرتمندانش، صفا و صمیمیت و مهمان نوازی به رسم قدیم هنوز در این دلهای گداخته و سختی کشیده گویی به دست روزگار حک شده است.

ادامه عکسها را در لینک زیر ببینید :

خواف، دیار یادگارهای دیرین

+ نوشته شده در  هجدهم فروردین 1391 21:19  توسط golriz  | 

عظمت بود یا ابهت.. هر چه بود بی پایان بود و ناگفتنی..

همان بود که "باز روی قله که می رسیدم، تو رفته بودی و روی قله ای دیگر در دوردستها لبخند می زدی.." *

آری، همان "سودای سربالاییها.."

و این همان سوداست.. تنها به تماشا.. که تا درک و لمسش هنوز بسیار مانده..

و سودای 8000 متری ها.. حتی به تماشا.. سخت بود و باورنکردنی.. بالاترین هایی که هر یک از پس دیگری همچون خدایانی دست نیافتنی سربرآورده اند.. و تو محو درک بلندیهایی مبهوت می مانی که تازه فهمیدی چه بسیار راه است از شنیدن تا به چشم..

بدانگاه که از پشت هر ابر، دیواره ای و دهلیزی رخ می نماید و تو مبهوت این همه عظمت هنوز منتظری.. نفس در سینه.. منتظر آن بلندترینی که می دانی هست..

همان که قله نام گرفته..


و چه خواهد شد اگر از پس دلبری های طولانی، لحظه ای از پشت ابرهای بازیگوش.. درست یک آن و تنها همان، پشت همه آن بلندیها.. عظمتی ناگفتنی به ناگاه رخ نماید و تو را مبهوت این همه.. به جا گذارد.. 

که خدایا.. واقعا این چه سوداییست..

سودای دست یافتن به بلندترین ها.. همان که پایانی ندارد.. سودای سربالاییها..*

و خدای کوهستان را به این همه زیبایی و شکوه قسم می دهم.. که حافظ باشد آنانی را که به شوق و عشق درک این شکوه بیکران، مصمم و مطمئن، به انتخاب و اختیار، بی حاشیه و در سکوت - تنها - امروز - پای در راه صعود همین بلندیها گذاشته اند..

و هم اویی را که تنهایی اش به عظمت همین کوهها بود و قدمهایش به همین اقتدار .. و چقدر شهامت می خواهد انتخاب تنهایی و خطر.. این هر دو ..

و کاش فرصتی بود .. و گفته بودیمش که تنها نیست.. و ما، ناگفته و در سکوت، حتی ناشناس و در اعماق دل.. چشم به راه می مانیم بازگشتش را.. به شادی..

عکسها: گلریز فرمانی
قلل آناپورنا، مسیر گوریپانی - گاندروک ، نپال. اسفند 1390

* ( از وبلاگ آزادکوه، از نوشته های عباس جعفری) 

+ نوشته شده در  نهم فروردین 1391 21:18  توسط golriz  | 

"به عنوان اولین گام زنان باید بیرون از خانه کار کنند... اما آنچه برای استقلال واقعی آنها مهم به شمار می آید، داشتن شغل است. این شرط لازمی است که به آنها اجازه می دهد(...) بدون وابستگی زندگی خود را پیش ببرند.

به خوبی می دانم که کار در جامعه امروزی نه تنها رهایی بخش نیست بلکه انسان را با خود، بیگانه می کند. اما در نهایت زنان باید میان یکی از این دو نوع از خود بیگانگی، انتخاب کنند:
                                                                                              خانه داری یا اشتغال بیرون از خانه! ...

سیمون دوبووار، نوشین احمدی خراسانی، مهرنامه 18

+ نوشته شده در  چهاردهم اسفند 1390 13:12  توسط golriz  | 

"مگذار که عشق، به عادت دوست داشتن تبدیل شود..
مگذار حتی آب دادن گلهای باغچه به عادت آب دادن گلهای باغچه بدل گردد..

عشق عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست؛ پیوسته نو کردن خواستنی ست که خود، پیوسته، خواهان نو شدن است و دیگرگون شدن..

تازگی ذات عشق است و طراوت، بافتعشق. چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق، همچنان عشق بماند؟

عشق، یک عکس یادگاری نیست؛ و یک مزاح شش ماهه یا یک ساله. واقعیت عشق در بقای آن است، حقیقت عشق در عمق آن؛ و این هر دو در اراده ی انسانی ست که می خواهد رفعت زندگی را به زندگی بازگرداند.

و رسیدن پله ی اول مناره یی ست که بر اوج آن، اذان عاشقانه می گویند.. "

از کتاب "یک عاشقانه آرام" نوشته نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در  هشتم اسفند 1390 13:27  توسط golriz  | 

چرا؟ .. 

و چقدر زیادند این چراهای بی جواب.. و چقدر حسرت.. 

وقتی روزنامه خوان نباشی، اون هم امروزی که روزنامه ها همه از رونمایی هسته ای و جشنواره فجر می گویند.. وقتی از کنار میزی رد بشی با تک صفحه ای از روزنامه ای که پر است از پرچم های ایران .. 

و وقتی آنقدر اتفاقی از میان آن همه .. چشمت به تیتر ریزی در پایین صفحه بیافتد که

" او دیگر در این خانه نیست.. "

و وقتی ندانی چرا وسط اون همه خبر می ایستی که بخوانی این بار کدامین بزرگ ایرانمان .. 


"چند بار بگويم كه خوبم؟! ..
از حالم پرسيدي.. گفتم خوبم.. دروغ گفتم..
حالم وقتي خوب بود كه در كودكي كنار حوض مي نشستم..  و گمان مي كردم كه ماهي ها مرا مي شناسند..   باران يار دبستاني ام بود و هر قطره اش را بالش سرم مي كرد.. تا تنهايي ام را تبعيد كنم..

 وقتي خوب بودم.. كه عطر نان تازه نوازشم مي كرد..  و نان بيات را به مرغ هايمان مي داديم..
دنيا به بزرگي محله مان بود.. و بادبادكم فاتح آسمان دنيا..

همیشه فکر می‌کردم که خیلی عاشق خواهم شد .. و معشوقم را به زیارت بیابان خواهم برد..
و بهترین مارمولک‌ها را نشانش خواهم داد .. مخصوصا وقتی که از دویدن خسته می‌شوند و می‌ایستند..

برای محبوبم سنجدهای  کال را می‌چیدم.. و قول می‌دادم که جلو آفتاب سرخشان خواهم کرد


از حالم مي پرسي؟.. چرا مي خواهي به دروغ گفتن عادتم دهي..

نپرس!
سینه‌ام ابری ست
همۀ کوچه‌ها کوچ کرده‌اند .. از هزاران کوچه یکی برایم نمانده است..کوچه‌ها دسترسی‌ها را با خود برده‌اند

حالم را مي پرسي؟..
مرتكب زندگي هستم.. و خريدار خنده ي كوچه هاي گريزان به سوي برهوتي نامنتهي.. برهوت ها هم با تك درخت هاي تنها... و كوه هايي كه ديگر نشانه هاي رهگذرها نيستند.. از سكه افتاده اند..

 فكر نمي كني حالم را نپرسي بهتر است.. چند بار بگويم كه خوبم! "

از اشعار دکتر پرویز رجبی .. او که امروز جایش برای همیشه خالی است..   

و یادم می آید ذوق و شوق روزهای پایان نامه و نامی که در همه خروارها کتابی که از ایران و ایرانشناسی می یافتم نقشی آنچنان پررنگ داشت که..

و روزی که وبلاگش را لینک روزانه ام کردم .. و پاسخ دوستانه اش را که ..
و من همچنان منتظر روزی که آنقدر مطمئن باشم از خودم که به دیدنش بروم..


و امروز این را کجا فریاد کنم که این آدرس فیلتر است .. http://parvizrajabi.blogspot.com/


+ نوشته شده در  بیست و سوم بهمن 1390 14:48  توسط golriz  | 

طبیعت ایران ؟!

 همه آنچه هیچ برج و ماشین و بزرگراه و دود و ترافیک و کارخانه و رایانه و آنتن های جورواجور و ساختمان های سر به فلک کشیده و ماشین های پرسرعت و حتی مردمان غرق در عصر ارتباطات و اطلاعات هم در آن جایی ندارند.

همه آنچه شاید از بلندترین قله هایش تا دوردست های پهناور کویرش جز سادگی و صفا و صمیمیت، جز آرامش و آبی آسمان هیچ یافت نمی شود... آنجا که حتی مردمانش سرشار از عطر بهار و رنگ های پاییزی اند.. مردمی از جنس باران و آب و چشمه سارها. مردمی که همیشه از هم خبر دارند، از درختان و گل ها و پرندگان هم .. مردمی که هنوز لبخند می زنند ...

فلامینگوهای تالاب میانکاله
عکسها: گلریز فرمانی

طبیعت؟! یعنی همه آنچه آن قدرت عظیم خود آفریده و حاصل دست بشر عصر اختراعات نیست ..

طبیعت ایران.. یعنی طبیعت سرزمین مان. طبیعت آنجا که خانه مان می خوانیمش، به زبانش حرف می زنیم و دوستش داریم. طبیعت ایران نه فقط کوه ها و دشت های نام آشنایی چون دشت لار و دماوند، که چشمه های بی نام قله های دوردست زاگرس، نسترن های وحشی دشتستان های دور، دشت های همیشه سبز جاده های کردستان و تک درختان تنها ایستاده بر کوره راه های بی نام و نشان را هم در دلش جای می دهد ...

گزیده هایی از پایان نامه فوق لیسانسم ! (تحلیل و بررسی روند عکاسی طبیعت ایران)

+ نوشته شده در  شانزدهم بهمن 1390 22:50  توسط golriz  | 

برای این عکسها بارها و بارها خواستم بنویسم.. چندین بار نوشتم و باز نوشتم..

و امروز تنها این را فهمیدم که به هیچ زبانی نمی شود از دوستی هایی نوشت که ساده و صمیمی و مهربان و آهسته .. در طول سالیان آنچنان شکل می گیرند که 30 سال بعد با هیچ کلامی نمی توان برای تو یا من.. که امروز به دنیا آمدیم توصیفشان کرد.. 

آن روز که از من بپرسی - همانگونه که من پرسیدم - اینهمه عشق و محبت از پس سالهای دوری - به سن من، 30 سال - آخر از کجا می آید.. با چه کلامی عمق لحظه لحظه های با هم بودنهای این سالها را برایت بگویم..

 از عمق همراه بودنهایمان در لحظه های شادی و غم.. در لحظه های حساس تجربه های تازه.. چطور حضور همیشگی دوستانی را برایت بگویم که -شاید- آن روز 30 سال از با هم بودنهایمان، در دوری گذشته باشد.. 

و آن روز چطور برایت از امروز بنویسم.. که نمی دانی چقدر منتظرش بودم و نگران از اینکه نکند نباشم.. از امروزی که با همه وجودم فهمیدم  معنای آنهمه محبت و مهر از پس 30 سال از کجا می آید.. 

و هنوز هم نمی دانم از کدامشان بنویسم..

از پا گرفتن آروم و زیبای دوستی هایی که هنوز نرفته اینقدر دلتنگشون می شم.. 

از دوستی هایی که 30 سال پیش شکل گرفته بودند و برای من تا امروز درک کردنی نبود عمق این همه محبتی که در لحظه های سفر مهمان دلهایشان بودم.. 

و یا از نوا.. که امروز به دنیا اومد.. و همراه بودن در لحظه های دنیا اومدنش برام  زیباترین هدیه تولد بود.. 

+ نوشته شده در  بیست و نهم دی 1390 23:29  توسط golriz  | 

   "وضعیت بشر مدرن نوسان آونگ آسا میان دو وضعیت است: رنج و ملال. رنج وضعیت بشر است وقتی که نیازهایش برنیامده است، و ملال وضعیت اوست وقتی که آن نیازها برآمده است. (شوپنهاور)


    حال آنکه ملال به دو نوع موقعیتی و وجودی تفکیک می شود. ملال موقعیتی حسرت یک مطلوب خاص است که با ترجمان بدنی همراه است ولی ملال وجودی حسرت هر مطلوبی است. ملال وجودی ناشی از بیکاری نیست، ناشی از آن است که هرکاری در چشم فرد بی معنا می شود، و هیچ گزینه ای بر گزینه دیگر برتری نمی یابد. فرد ملول ممکن است شدیداً مشغول هزار و یک کار باشد. اما وقتی که در آن کارها نظر می کند، تمام آنها را به یک اندازه بی معنا و بی ارزش می یابد. ملال وجودی ناشی از فقدان معنا در زندگی شخصی انسان است.

    در تجربه ملال گذر زمان آهسته می شود، و در این آهستگی فرد مجال می یابد که در محتوای زندگی اش نظر بکند. ملال انسان مدرن ناشی از کشف تهی وارگی و بی مایگی جهان درون است... "

جستجوی معنا در تجربه ملال، بخشي از سخنان دکتر آرش نراقی

+ نوشته شده در  بیست و دوم دی 1390 0:10  توسط golriz  | 

و تنها همين ..

سفر را گريزي از بازگشت نيست.. هر چقدر هم كه نخواهي.. بايدي است ناگزير..

كه اگر جز اين بود ديگر نامش سفر نبود..

+ نوشته شده در  دهم دی 1390 21:35  توسط golriz  | 

بزرگ شده ای..
یکهو متوجه می شوی.. درست در همان لحظه ای که می خواهی.. خودت.. همان لحظه ای که تصمیم میگیری.. برای خودت.. برای زندگی ای که برای توست... و به خواسته ات ایمان داری.. می خواهی خودت باشی.. و مسئول نتیجه تصمیمت.. می خواهی ..
و با این خواستن و باور به خواستن است که یکهو می بینی بزرگ شده ای..

و بزرگ شدن درد دارد..

و از آن بیشتر خواستن بر خلاف باور جامعه .. ایستادن در برابر آن..  ایمان به آتچه می خواهی.. باور به درستی آن .. و عزم و اعتقاد به عمل به آن است که..
جامعه ای که در هر لحظه از گوشه ای در برابرت سر بر می آورد .. هر روز با نقابی تازه.. و مصر است به آنچه می خواهد.. و قویست.. بیش از آنچه تا پیش از این می پنداشتی..

در برابر این جامعه و باورهای آن ایستادن.. باورهایی که با آنها بزرگ شده ای.. و خواستن آنچه بدان ایمان داری .. بدست آوردن آنچه عمیقا می خواهی.. و بودن آنگونه که -خودت- می خواهی باشی.. سخت تر است.. وقتی حس کنی برای رسیدن به آن.. ناخواسته بزرگ خواهی شد..

+ نوشته شده در  سیزدهم آذر 1390 0:13  توسط golriz  | 

... و دل همچنان تنگ دیدار توست ..

روستای شاه شهیدان، در مسیر قله درفک
عکسها: گلریز فرمانی


+ نوشته شده در  هجدهم آبان 1390 12:0  توسط golriz  | 

   عکاس؟!

 می شناسیش.. هم او که همه سرزمینت را در دوربین کوچکش جای می دهد. هم او که همه یادگارهای سفرهای دور را در قاب های خالی کتاب می ریزد تا تو در کتابخانه ات جایش دهی و شاید سالی یک بار گرد و خاکش را...

عکاس؟! او که می رود تا دوردست ها، با باری از آنچه برای ثبت بیکران سرزمین اش باید همراه داشته باشد. می رود تا بازگردد با کوله باری از خاطرات و یادگارهای آن دورهایی که ما را نه پای رفتنش هست و نه حتی دغدغه آن ...

او که همه آنچه از تاریخ سرزمین مان مانده است را در دوربینش می ریزد تا بدان هنگام که قدرت بی رحم مدرنیته در دست دولتمردان کمر به نابودی این یادگاران ارزشمند سال های دور می بندد ( پیِ دست یافتن در ظاهر به آب و نان و شاید رسیدن به نفت و گاز و سدسازی و پیشرفت و شاید انرژی هسته ای هم!) یادگاری شاید کوچک از آن همه را نگاه دارد تا روزی برای کودکان فرداها یادآور تمدن عظیم کشورش در گذشته های دور باشد.. (گرچه آنها هم فرزند همین فرهنگ پسا مدرن و فرا تکنولوژی هستند و بقایای گذشته گان برایشان همان قدر بی اهمیت. )

دریاچه لار، از جبهه غربی دماوندعکس: گلریز فرمانی

عکاس؟! او که می داند اگر همه آنچه را می بیند در دلش جای ندهد، شهری مدرن هیچگاه به خود زحمت دورتر رفتن از حاشیه های چمنکاری شده شهرش را نخواهد داد.. فرصتش را هم نخواهد داشت. او هم می داند که شاید در این دنیای زیر سلطه تکنولوژی حتی فرصت درنگی کوتاه بر عکسی از طبیعت و یا حتی فرهنگ و تاریخ کشورش، نه فقط در کتابها که در صفحات مجازی رایانه ها هم یافت نخواهد شد.

او که با باری از تجربه سالیان، می رود تا دورهای دشت و کویر و کوهستان، می رود تا نشانی بیابد برای ما تا بدانیم آن دورها که نمی بینیمشان، همان دورهایی که هنوز سرشار از عطر لذتبخش زندگی است چگونه اند؟ آن سوی خط افق چگونه دنیایی است؟ آسمان از عمیق ترین دره ها چه رنگی دارد؟ دشت ها از بلندای ستیغ کوهسار چه وسعتی دارند؟ غنچه گلی تازه شکفته از میان سپیدی کوهستان چگونه به آفتاب لبخند می زند؟ و رود آنگاه که چشمه های کوچک کوهستان را در آغوش می گیرد چه آوایی می خواند؟

سایه دماوند پیش از طلوع، از جبهه غربی
عکس
: گلریز فرمانی

گزیده هایی از پایان نامه فوق لیسانسم ! (تحلیل و بررسی روند عکاسی طبیعت ایران)

+ نوشته شده در  یکم آبان 1390 11:4  توسط golriz  | 

" سفر نه به پول، که به شهامت بستگی دارد.. 

ماسوله، گیلان، پاییز 1390
عکسها: گلریز فرمانی

بعد از اینکه چند هفته از سفر گذشت و به زبانی که نمی شناسی گوش دادی.. ارز خارجی خرج کردی که درست ارزشش را نمیفهمی و در خیابانهایی راه رفتی که هرگز ندیده ای، پی میبری که «من» قدیمی ات، همراه با تمام آموزه هایت، در برابر این چالش های تازه مطلقاً به هیچ دردی نمیخورد..

کم کم میفهمی که غرق در اعماق ذهن ناهشیارت، کسی بسیار جذابتر و ماجراجوتر است با آغوشی بسیار گشاده تر به روی جهان و تجربه های تازه.. "

از کتاب "الف"، پائولو کوئیلو، ترجمه آرش.حجازی

و چیزی بیش از شهامت نیاز است برای.. تنها سفر کردن ..

+ نوشته شده در  هفدهم مهر 1390 9:52  توسط golriz  | 

مي پنداريم ايران را مي شناسيم. خط به خط تاريخ و طبيعتش را هم اگر نديده ايم، در كتاب - عكس ها بارها و بارها رفته ايم، بازگشته ايم و باز .. و اين پندار آن چنان با ما در آميخته كه حتي ذره اي نياز به كشف دوباره جاي جاي آنجا كه سرزمين مان مي خوانيم حس نمي كنيم .. مي پنداريم همه ايران زمين مان در لابلاي صفحات كتاب هاي تاريخ و جغرافياي دبيرستان، در كتب دانشگاهي و اگر جا نشد! باقي آن گوشه هاي ناآشناي دورترها ديگر در كتاب هاي قطور تاريخ و جغرافياي از گذشته تا امروز ايران مان يافت مي شوند. ديگر چه نيازي است به رفتن و دوباره ديدنشان ..!

تصاويرش؟! آنها را هم در همان كتاب ها پيدا مي كني. نهايتاً اگر تصاوير بيشتري از آثار باستاني، تاريخي و يا منابع طبيعي آنچه ايراني اش مي خوانيم خواستي در صفحات كتاب - عكس هاي نفيس كتابفروشي ها بگرد. جايي نيست كه عكاسان نرفته باشند و عكسش را به يادگار براي ما شهري هاي متمدن سوقات نياورده باشند. همه عظمت تاريخ و فرهنگ و تمدن و طبيعت كشورمان در همين كتابها جا شده است !
كتاب ها را ورق مي زني، با تصاويرش سفر مي كني تا دوردست هاي زندگي و ديگر نيازي به دويدن دشت ها و چمنزارهاي پهناورش نخواهي داشت. مي پنداري خنكاي آب چشمه ساران و لطافت دست مهربان باد كوهستان را هم در دل همين صفحات نزد خود تا هميشه خواهي داشت.


كتاب را مي بندي، در كتابخانه مي گذاري و مي روي پي زندگي شهري مدرن هر روزه ات، همين. همه عظمت كشورت در قاب هاي بسته يك يا چند كتاب خلاصه مي شود. و ديگر نه پاي سفري مانده، نه حتي عزم بستن كوله بار به سوي ناديده هايي كه در هيچ كتابي نمي گنجد. ناكجاهايي كه در آنجا عكاس هم، دوربينش را برزمين مي گذارد و مي داند عظمتي پيش رو دارد كه نه در دل دوربين و نه در قاب هيچ كتابي نمي گنجد. پس مي نشيند و گوش به آهنگ دلنشيني كه طبيعت برايش مي خواند مي سپارد.. و مي پندارد كاش جاي بردن كوله باري عكس - نوشته به سوقات شهر، مردم مانده در تمدن را مي توانست به اعماق دلنشين كوهستان مهمان كند.. تا كه شايد سرمستي لحظه اي آرامش را به آنها يادآور شود..

عکس و نوشته: گلریز فرمانی
گزیده هایی از پایان نامه فوق لیسانس ! (تحلیل و بررسی روند عکاسی طبیعت ایران)

+ نوشته شده در  نهم مهر 1390 14:53  توسط golriz  | 

دلم هوای تو دارد .. 

                                               به کوه گفتم   
                                                                                  گفت : ...!


شعر از محمدعلی صادقی(یغما) از کتاب چشم اندازهای ایران

+ نوشته شده در  سی ام شهریور 1390 22:26  توسط golriz  | 

عادت کرده ایم همه طبیعت ایران، همه بزرگی و عظمت کشورمان، همه آنچه شاید در آرزوهای خاک گرفته مان عطش لحظه ای درآمیختن با آن را در فراموشخانه زندگی مدرن از یاد برده ایم، در کتابهای رنگارنگ و فاخر پشت ویترین کتابفروشیها جستجو کنیم. گویی با ورق زدن صفحات کتاب-عکس ها می توانیم همه آن عظمت و شکوه و آرامش را تجربه کنیم .گویی در لابه لای ورق های عکس-نوشته ها، به دنبال صدای چشمه سارها، هراس لذتبخش ستیغ کوهساران، بازی شادمانه شاخه های نور با برگهای سبز و بازیگوش چمنزارها می گردیم و می پنداریم می توانیم بیابیمشان.. حسشان کنیم..

 دماوند و نیروگاه نکاء و آلودگی..
عکس : گلریز فرمانی

اما پس از لحظه ای، سرمست از لذت سفری کوتاه به فراخنای دنیای مدرن باز می گردیم و هیچگاه نخواهیم فهمید آنچه در ویترین مغازه ها و در لابه لای صفحات کتاب-عکس ها در جستجویش هستیم، تنها لحظه ای گذراست، مستی ای آنی، که با بسته شدن کتاب اثری از آن نمی ماند..

و بی خبر از آنیم که زندگی در دنیای مدرن، در هیچ گوشه خود – مگر صفحات بسته کتابها – جایی برای این زیبایی و شکوه ندارد.. 

تهران، 1387
عکس: گلریز فرمانی

مدرنیته اجازه لحظه ای درنگ در آرامش و شکوه طبیعت را جز با بهایی گزاف به ما نخواهد داد. بهایی گزاف، لحظه ای سرمستی و در آمیختن با بیکران طبیعت و پس از آن رنج و سختی تحمل خماری پس از این سرمستی که تا روزها و شاید سال های بعد از بین نخواهد رفت.. بهایی گزاف، که از پسَ لحظه ای گذرا هم آغوشی با طبیعت، ناگزیر از بازگشت به درون دیوارهای بلند زندگی شهری خواهیم بود و فراموش کردن همه آن عظمت و شکوه و آرامش.

+ نوشته شده در  دوازدهم شهریور 1390 9:11  توسط golriz  | 

چه زیباست شریک شدن..
شریک شدن در شادی آنهایی که دوستشان داریم..
شاد بودن در شادی هایشان، شادی های بهم رسیدنها .. در همان آنی که غرق شادی اند..
و چه زیباست تنها گوشه ای ایستادن و .. تنها، نظاره گر شادیشان..

و یا نه .. ناظر سالهای خاطره ..

از یک ساز دهنی .. تا همین لحظه های مه آلود و سبز و مرطوب اولین درفک و موهای بلند فرفری و سرخوشی آزادانه یک دوست .. تا شمردن دقایق اضطراب در پای دیواره ای پربرف و تاریکی شب و بوران و صدای بی سیم و شنیدن اینکه هنوز همان جایند ..  شوق پایان نگرانی ..

تا شوق خبر قبولی و شیرینی خبر که هنوز .. و یا نه.. شاید ماندگارترین شیرینی اش همین خاطره است ..

چه زیباست سالهای خاطره را شریک بودن .. تا بالیدن و بزرگتر شدن.. 

و موهای فرفری که امروز آراسته و مردانه کوتاه شدند در لباس دامادی.. و شوق و شادی ای باور نکردنی و آزادانه.. شوق شروعی دیگر و دنیایی دیگر.. و ساختن.. 

زیباست همراه بودن در همه این لحظه های خاطره از سالهای شاید دور.. سالهای شادی های کودکانه مان..
و این زیبایی .. باشکوه تر می کند.. آن ِ رفتن هایمان را..

+ نوشته شده در  بیست و سوم مرداد 1390 13:8  توسط golriz  | 

و چه زیباست زیبایی..
حیف که زودتر یادش نگرفته ایم..

کودکی هایمان یادت هست .. همه ذوقمان کلاس پنجم بود و مقنعه مشکی .. مشکی از سفید بزرگتر بود و ما همیشه می خواستیم بزرگتر باشیم ..

اولین بار کی رنگ را دیدی؟ کی حسش کردی .. کی خودت انتخابش کردی.. ؟ شادترینشان را....رنگهای تندی که سرشارت می کنند از شادی.. از آزادی

شادی را.. غرق در رنگ و زیبایی .. یادت هست.. اولین بار کی لمس کردی..

اصلا شادی رنگ را زندگی کرده ای .. تا بحال ..

دشت لاله های واژگون، خوانسار
عکسها: گلریز فرمانی

و امروز که یادش گرفته ای.. حسش کرده ای..باورش کرده ای .. رنگ یعنی شادی.. شادی ساده ترین معنای زندگی است..
امروز که برای شادی دلت رنگارنگ می شوی.. تا شاید غم و دود و آلودگی های هر روزه شهر را.. خشونت ها و بی حرمتی های عادت شده را .. لحظه ای از یاد ببری .. و زندگی را با همه زیباییش حس کنی.. افسوس که نگاه مردمانت، نسلهای قبل و بعد حتی.. هنوز به رنگ خو نگرفته اند.. برایشان سیاهپوش و سفیدپوش فرقی ندارد.. سراپایت را می بلعند..

از نگاههایشان می گریزی.. صبر می کنی.. تسلیم نمی شوی...روزی باید یاد بگیرند.. که می توان شاد زندگی کرد.. بگذار من قربانی شوم.. قربانی نگاههای درنده جنسیتی مردان - و حتی زنان - امروز..

شاید کودکانم.. رنگین.. و  رها.. قدم به زندگی بگذارند..

+ نوشته شده در  هجدهم تیر 1390 10:15  توسط golriz  | 

دشتها و کشتزارهای اطراف کوه زندان سلیمان، تکاب، آذربایجان غربی
عکس: گلریز فرمانی

دلتنگ نوشتنم ..
حیف که دلتنگی های بی پایان این روزها مجال نوشتن نمی دهد ..

+ نوشته شده در  بیست و دوم خرداد 1390 12:13  توسط golriz  |