چرا؟ ..
و چقدر زیادند این چراهای بی جواب.. و چقدر حسرت..
وقتی
روزنامه خوان نباشی، اون هم امروزی که روزنامه ها همه از رونمایی هسته ای و
جشنواره فجر می گویند.. وقتی از کنار میزی رد بشی با تک صفحه ای از
روزنامه ای که پر است از پرچم های ایران ..
و وقتی آنقدر اتفاقی از میان آن همه .. چشمت به تیتر ریزی در پایین صفحه بیافتد که
" او دیگر در این خانه نیست.. "
و وقتی ندانی چرا وسط اون همه خبر می ایستی که بخوانی این بار کدامین بزرگ ایرانمان ..

"چند بار بگويم كه خوبم؟! ..
از حالم پرسيدي.. گفتم خوبم.. دروغ گفتم..
حالم
وقتي خوب بود كه در كودكي كنار حوض مي نشستم.. و گمان مي كردم كه ماهي ها
مرا مي شناسند.. باران يار دبستاني ام بود و هر قطره اش را بالش سرم مي
كرد.. تا تنهايي ام را تبعيد كنم..
وقتي خوب بودم.. كه عطر نان تازه نوازشم مي كرد.. و نان بيات را به مرغ هايمان مي داديم..
دنيا به بزرگي محله مان بود.. و بادبادكم فاتح آسمان دنيا..
همیشه فکر میکردم که خیلی عاشق خواهم شد .. و معشوقم را به زیارت بیابان خواهم برد..
و بهترین مارمولکها را نشانش خواهم داد .. مخصوصا وقتی که از دویدن خسته میشوند و میایستند..
برای محبوبم سنجدهای کال را میچیدم.. و قول میدادم که جلو آفتاب سرخشان خواهم کرد
از حالم مي پرسي؟.. چرا مي خواهي به دروغ گفتن عادتم دهي..
نپرس!
سینهام ابری ست
همۀ کوچهها کوچ کردهاند .. از هزاران کوچه یکی برایم نمانده است..کوچهها دسترسیها را با خود بردهاند
حالم
را مي پرسي؟..
مرتكب زندگي هستم.. و خريدار خنده ي كوچه هاي گريزان به سوي
برهوتي نامنتهي.. برهوت ها هم با تك درخت هاي تنها... و كوه هايي كه ديگر
نشانه هاي رهگذرها نيستند.. از سكه افتاده اند..
فكر نمي كني حالم را نپرسي بهتر است.. چند بار بگويم كه خوبم! "
از اشعار دکتر پرویز رجبی .. او که امروز جایش برای همیشه خالی است.. 
و
یادم می آید ذوق و شوق روزهای پایان نامه و نامی که در همه خروارها کتابی
که از ایران و ایرانشناسی می یافتم نقشی آنچنان پررنگ داشت که..
و روزی که وبلاگش را لینک روزانه ام کردم .. و پاسخ دوستانه اش را که ..
و من همچنان منتظر روزی که آنقدر مطمئن باشم از خودم که به دیدنش بروم..
و امروز این را کجا فریاد کنم که این آدرس فیلتر است .. http://parvizrajabi.blogspot.com/